![]() |
![]() |
|
| بشوی اوراق اگر همدرس مایی.................که درس عشق در دفتر نباشد . "حافظ ". |
|
سلام و درود فراوان به شما دوستان عزیز. " دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر ، کجاست.... گهواره ی من... " بعد از مدتها که به دنبال گهواره ام می گشتم ، یه جایی خیلی نزدیک ، خیلی خیلی نزدیک اون رو پیدا کردم.اون قدر به من نزدیک بود که نمیدیدمش.فکر میکردم گم شده. ولی اون گهواره اینگار دیگه مال من نبود.لحظه ی اول که رفتم در آغوش اون دیدم که آره ، انگار خود خودشه.یه بوی آشنا می داد ، یه صدای آشنا داشت ، یه گرمای آشنا داشت ، ولی برام غریب بود.برام غریب بود.ولی خیلی آروم شدم.وقتی رفتم تو آغوش گهوارم آروم شدم.معنی آرامش توی دنیا رو دیدم.ولی اینگار مال من نبود.یا نمیدونم شاید هم مال من بود.شاید مال من باشه.ولی چه جوری میشه فهمید؟ از کجا بفهمم که این گهواره مال منه؟ ای خدا دارم دیوونه میشم.من دارم دیوونه میشم.میخوام گریه کنم . میخوام گریه کنمممممممممممممم. امیدوارم که تا کامل دیوونه نشدم بتونم یه پیانو بخرم . شاید اونجوری بتونم خوب گریه کنم. میریم سری به استاد عزیزم بزنیم. نام شعر : آبآب را گل نكنيم: سبز باشید ، سبز و آفتابی |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 21:25 توسط مهدی |
|
|
عصر من داننده ی اسرار نیست یوسف من بهر این بازار نیست
نا امید استم ز یاران قدیم طور من سوزد که می آید کلیم
قلزم یاران چو شبنم بی خروش شبنم من مثل یم طوفان بدوش
نغمه ی من از جهان دیگر است این جرس را کاروان دیگر است
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت ناز از نیستی بیرون کشید چون گل از خاک مزار خود دمید
در نمی گنجد به جو عمان من بحر ها باید پی طوفان من
برقها خوابیده در جان من است کوه و صحرا ها باب جولان من است
چشمه ی حیوان براتم کرده اند محرم راز حیاتم کرده اند
هیچ کس رازی که من گویم نگفت همچو فکر من در معنی نه سفت
پیر گردون با من این اسرار گفت از ندیمان رازها نتوان نهفت
(کلیات اشعار فارسی اقبال لاهوری)
سبز باشید ، سبز و آفتابی |
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1385ساعت 11:58 توسط مهدی |
|
|
هــی بـازیـــگــــر گـــریـــه نــکـــن مـا هـممون مــثـل هـمیم
صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می ذاریم همین... |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:22 توسط مهدی |
|
|
سلام. همه ی دوستای گلم خوب هستید؟ میدونم خیلی دیر اومدم.هر چی بگید حق دارید.من هیچی نمیتونم بگم.از همتون عذر میخوام. الان اومدم که یه سری به شما دوستای خوبم بزنم و گرد و خاک رو از روی " آوار آفتاب " پاک کنم. فقط قبل از هر چیز تشکر میکنم از همه ی شما دوستای خوبم که به یادم بودید. از امیر عزیز ، از بهروز ، از بهزاد ، از هستی (دوست خوبم )، از مریم ، از فرزانه ، از شیرین دوست عزیزم که خیلی هم دوستش دارم و خیلی به ما محبت داره ، و همه ی دوستای دیگم.خیلی ممنونم از همتون. سخن را کوتاه میکنم و میرم سراغ یار همیشگی ، استاد عزیز و گرامی ، معلم عزیزم سهراب سپهری:
نام شعر : شب تنهايي خوب
سبز باشید ، سبز و آفتابی |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:23 توسط مهدی |
|
|
سلام و درود خدمت شما عزیزان.
سخنی از استاد اوشو اماده کردم.امیدوارم استفاده کنید.
گاهی تعدادی از آدم ها
به زندگی ما قدم می گذارند،
و خیلی زود ما را ترک می کنند.
گاهی بعضی از آدم ها
روح ما را به رقص درمی آورند،
آنها با زمزمه حیات بخش دانش و آگاهی خود،
ما را بیدار می کنند و به ما معرفت می بخشند.
گاهی آدم هایی پیدا می شوند که
به آبی آسمان شکوه و جلوه بیشتری می دهند،
و طراوت گلها را در چشمان ما می افزایند،
آنها مدتی در لحظات زندگی ما توقف می کنند،
جای پای آنها در روی قلب ما باقی می ماند،
و ما دیگر هرگز آن آدم قبلی نخواهیم بود..
سبز باشید ، سبز و آفتابی |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم دی 1385ساعت 12:46 توسط مهدی |
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان. بعد از مدت زیادی اومدم.شرمنده. به بعضی از دوستان سر زدم. و بقیه رو بعدا" میام.امیدوارم که ناراحت نشید. طبق روال قبل یه شعر از استاد سپهری براتون گذاشتم. سبز باشید. سبز و افتابی
نام شعر : در گلستانهدشتهايي چه فراخ !كوههايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي ميآمد! من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي. پشت تبريزيها غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد. پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم: چه كسي با من، حرف ميزند؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجهزاري سر راه. بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ و فراموشي خاك. لب آبي گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب: "من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ، ميچرخد گاوي در كرد. ظهر تابستان است. سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است. سايههايي بيلك، گوشهيي روشن و پاك، كودكان احساس! جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا ميخواند." |
|
+ نوشته شده در
نهم دی 1385ساعت 19:36 توسط مهدی |
|
|
سلام سلام سلام.
از همه ی شما عزیزان عذر می خوام به دلیل اینکه تاخیر داشتم. آخه دستم بند بود و سرم خیلی شلوغ بود. ما خونمون رو عوض کردیم و دستم به اساس کشی بند بود و جا گیری. جایی که رفتیم یه کم از کافی نت دور شده و من نمیتونم دیگه مثل قبل تا آخر شب بیام تو نت.مگر اینکه وسیله ی حمل و نقل داشته باشم.که الان به دلایلی هیچ وسیله ای ندارم. ولی حتما" دوباره میخرم.آخه بدون وسیله که نمیشه موند. بگذریم. از همتون ممنونم که من و از یاد نبردین و بهم سر زدید.خیلی ممنونم. ایشالا به همتون سر میزنم. سبز باشید.سبز و آفتابی. |
|
+ نوشته شده در
بیستم آذر 1385ساعت 11:52 توسط مهدی |
|
|
سلام به همه ی دوستای خوبم. قسمت آخر اتاق آبی را براتون گذاشتم.امیدوارم لذت ببرید.جواب سوالهای دوستای خوبم را هم به صورت شخصی میدم. سبز باشید.سبز و افتابی اتاق آبی: قسمت پنجم: در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود. آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند. مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي سودمند چاودار و اين گلها پي برد. دریافت شده از سایت استاد سپهری |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم آبان 1385ساعت 18:51 توسط مهدی |
|
|
سلام به همه ی دوستان . قسمت بعدی اتاق آبی را برای شما گذاشتم.امیدوارم که جبران بد قولیها بشه. جبران خلیل جبران :حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند .اتاق آبی قسمت چهارم : در صورت نگاري هند ، زن هندي وقتي كه مي خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن را نگه دارد، دست چپش را مي برد ، بچه اش در سمت چپ بدن به بر مي گيرد، روي تكه ستوني از ماتورا مادري با پستان چپ به بچه شير مي دهد، به چشم هندي هر سمت بدن استعاره اي داشت ، به چشم يوناني و مصري قديم هم ، زن ايراني چپ و راست را نمي فهمد، نبايد ميان خودمان دنبال آن معاني بگرديم. دریافت شده از سایت استاد سپهری |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آبان 1385ساعت 12:40 توسط مهدی |
|
|
سلام دوستان گلم. بالاخره طلسم شکست و قسمت بعدی اتاق آبی رو گذاشتم.ایندفه زیاد گذاشتم تلافیه چند وقت که نذاشته بودم.امیدوارم که قبول بکنید. اگه جایی ایرادی داره بهم بگید.ممنونم. سبز باشید .سبز و آفتابی اتاق آبی :قسمت سوم عموي من به مسير Nadi ها. به yi-king به Tai-ki نگاه نكرده بود تا بداند براي نمايش حركات موجدار، خزش مار چه سرمشقي است . به روي حيواني نشانه رفته بود كه مسيح مروجين خود را وا مي دارد از او سرمشق بگيرند ، آن كه اهل باطن است بايد پوست بيندازد تا فرزند خرد شود ، كاش خبر داشت كه دانشمندان مصري در برادري مار همسازند ، و اين كه مار در دانش occulte قرون وسطي چه مقامي دارد. دریافت شده از سایت استاد سپهری |
|
+ نوشته شده در
نهم آبان 1385ساعت 22:20 توسط مهدی |
|
|
سلام. امروز یه چیزی میخوام بنویسم که با همیشه فرق داره.تا آخرشو بخونید. امروز میخوام بنویسم که من عاشق پاییز هستم.همیشه عاشق روزهای ابریم.روزهایی که هوا ابری هست ولی به روی خودش نمیاره.روزهایی که بارون نم نم میاد.روزهایی که بارون زیاد میاد.روزهایی که بارون نمیاد.روزهایی که زمین پر از برگهای زرد خشک هست که این برگها روزی خودِ سر سبزی بودند.زمانی که کسی از روی این برگهای خشک رد میشه و صدای فریادشون بلند میشه.فریادی که از ته دل میکشند.فریادی که نشون میده اونا از چیزی جدا شدند. من متولد پاییزهستم.متولد ماه مهر .من هم همیشه ابریم.بعضی وقتا به روی خودم نمیارم.بعضی وقتا نم بارونی میاد.بعضی وقتا خیلی ابر هست ولی هر کاری کنم بارون نمیاد.بعضی روزا آفتابیم.یه وقت یه باد می وزه و همه چی رو میبره تو هوا.روی زمین دل من هم پر از برگهای زرد خشک هست که این برگها روزی خود سرسبزی بودند.روزی خود زندگی بودند.روزی به درختی وصل بودند.روزی کسی زیر سایه ی این درخت میشست.حالا این برگها از درخت جدا شدند.دیگه سبز نیستند.دیگه سایه ای ندارند که کسی بیاد و اونجا بشینه.دیگه الان زیر پا هستند و آدما از رو اونا رد میشند و صدای فریادشون بلند میشه.ولی هیچ کس نیست که به داد اونا برسه.آخه کسی گناهی نداره.چون هیچ کس نمیتونه برای اونا کاری بکنه.تنها کسی که میتونه برای اونا کاری بکنه آقای رفتگر هست که میتونه بیاد و اونا رو با جاروش جمع بکنه.بعضی وقتا هم ادما میاند و یه کبریت بر میدارند و اونا رو آتیش میزنند. من همه ی این هارو امروز فهمیدم.تمام شباهتهایی که بین من و پاییز هست. من با اون متولد شدم،پس باید همچین انتظاری هم داشته باشم که مثل هم باشیم. ولی هرگز از این شباهت ناراحت نیستم.من عاشق روزهای ابریم ، به خاطر همین خدا آسمون دل من رو ابری کرد.من عاشق نم بارونم ،به خاطر همین خدا آسمون دل من رو گاهی بارونی کرد.من عاشق زمانی هستم که آسمون پر از ابره و میخواد بباره ولی نمیتونه ، به خاطر همین خدا آسمون دل من رو پر از ابرای سنگین کرده که دارند میترکند ولی بارون نمیشند.من عاشق برگهای زرد هستم که زیر پاهام خرد بشند و فریاد بکشند ، به خاطر همین خدا کسی رو آورد که از روی برگهای زرد دل من رد بشه و اونارو خرد کنه تا صدای فریادم بلند بشه. الان صدای فریاد من بلند شده و به آسمون رسیده.دیگه وقتشه که آقای رفتگر بیاد و برگهای زرد دل من رو با جارو جمع کنه. من منتظر اون رفتگرم. بیا.زودتر بیا...زودتر بیا.... زودتر.......
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:39 توسط مهدی |
|
|
سلام. امیدوارم که همگی خوب باشید. من قسمت بعدی اطاق آبی را آماده کرده بودم ولی مشکلی پیش اومد و اون هم این بود که تمام متن از بین رفت.حالا برای امروز اثری از استاد سپهری را براتون میذارم تا دوباره متن را آماده کنم. سبز باشید ،سبز و آفتابی
نام شعر : جنبش واژه زيست
|
|
+ نوشته شده در
هجدهم مهر 1385ساعت 19:16 توسط مهدی |
|
|
سلام. میدونم دیر اومدم و از دستم شاکی هستید.من هم قول داده بودم که زود آپ کنم.به قول مازیار:... چی کار کنم نشد که من به عهد خود وفا کنم .آخه روزگار همیشه که بر وقف مراد ما نیست.بعضی وقتا یه کارایی میکنه که همه چیزو فراموش میکنی.حتی خودتو.ولی خوب ایشالا که همه چیز خیر هست.چون از خدا غیر از خیر چیز دیگه ای صادر نمیشه. ممنونم از شما عزیزان که بهم سر زدید.امروز هم ادامه ی اطاق آبی را براتون گذاشتم. تقریبا" ۳ یا ۴ پست دیگه در مورد اطاق آبی هست. ایشالا به لطف شما دوستان آپ میکنم. اطاق آبی : قسمت دوم ...آن همه مار ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ، زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ،نقش سنگهاي Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ،انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند . برای همتون آرزوی موفقیت و سربلندی روز افزون دارم .در پناه حضرت یار . سبز باشید.سبز و آفتابی
|
|
+ نوشته شده در
دهم مهر 1385ساعت 21:53 توسط مهدی |
|
|
سلام.
یکی از دوستان خوبم بهم گفته که دیر به دیر که میام عذر خواهی نکنم.خوب منم عذر خواهی نمیکنم ولی سعی میکنم که زود زود آپ کنم. برای امروز یه قسمتی از " اطاق آبی" را آپ کردم.اگر جایی اشکالی دیدید حتما" بهم بگید.چون وقت نکردم ویرایش کنم فقط سریع آماده کردم.حالا خودم یه نگاه میکنم و تا اونجا که میشه ویرایش میکنم و لی شما هم اگه اشکالی دیدین حتما" بگید.قسمتهای بعدی رو حتما" ویرایش شده میذارم.اول باید تایپ کنم.یه خورده طول میکشه ولی حتما" میذارم. برای همه آرزوی موفقیت می کنم. سبز باشید ،سبز و آفتابی اطاق آبی : قسمت اول ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
|
|
+ نوشته شده در
سوم مهر 1385ساعت 22:25 توسط مهدی |
|
|
سلام. از اینکه در آپ می کنم عذر می خوام .ولی بجاش چیز خوبی آپ کردم و تصمیم دارم که آپ کنم. می خوام در پستهای بعدی براتون از " اطاق آبی " بذارم. اطاق آبی را در چند پست براتون میذارم. امیدوارم که مورد پسند شما قرار بگیرد.برای امروز تکه از اطاق آبی را میذارم. و این هم تکه ای از اطاق آبی : ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود. و اثری جاودان از استاد : نام شعر : غربتماه بالاي سر آبادي است ، اهل آبادي در خواب. روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم. باغ همسايه چراغش روشن، من چراغم خاموش ، ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب. غوك ها مي خوانند. مرغ حق هم گاهي. كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها. و بيابان پيداست. سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست. سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست. نيمه شب بايد باشد. دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبي نيست ، روز آبي بود. ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم، طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب. ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم. ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد . ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم. ياد من باشد تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است.
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:57 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ... ××××××××××××××××××××××× خداست آن ذات پاکی که آسمانها را چنانکه می نگرید بیستون بر افراشت.آنگاه با کمال قدرت عرش را در خلقت بیاراست و خورشید و ماه را مسخر اراده ی خود ساخت که هر کدام در وقت خاص (و در مدار معین) به گردش در آیند.امر عالم را با نظامی محکم و آیات قدرت را با دلایلی مفصل منظم ساخت.باشد که شما بندگان به غرض اصلی خود که معرفت خدا و وصل به عالم بقاست پی ببرید و به ملاقات پروردگار خود یقین کنید... سوره ی مبارکه ی رعد – آیه ی 2 |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|